



اما نتیجه کار خوب نبود لذا این دفعه پخش نمی شه. دوستان ایمیل بدن ایمیلی تقدیم کنیم.
شماره دوستانی که اعلام آمادگی کردن:
۱- محمد زینلی: 09133926041
۲) عید نوروز سر سفره نبودم در اتاق مشغول بودم به ابلوموف و مجلات و کتابای معماری. اما تهران خاموش سوم فروردین هزار مار پیتون رو می زائید. برای خوردن گوشت و خون زنده ها و مرده های جنوب شهر.
یک روز بهاری
نقش رسانه چيه؟
شما در مورد رسانه چه مولفه هائي رو شاخص ميدونيد؟
ارتباط شما با رسانه چه طوريه؟
رسانه لزوماً يه محصول در خدمت قدرته؟
هنرهاي ديگه به جز توليدات شنيداري و ويدئويي رسانه محسوب مي شن؟
خب اين نظر من بود از نظرات شما هم ممنونم. از آقاي تكين و آرش و خانوم خيرانديش هم به طور ويژه تشكر خودم رو ابراز مي نمايانم.


منتظر نظراتتون در این مورد هستم.


در رو باز كرد و كلاهش رو از موهايي پر از خاك جدا كرد تا بعد از دو قدم اونو به چوب رخت روبروي آيينه برسونه. خانه تو ماه جوزا ساخته شده بود و شگون داشت، انگار هميشه تو خونه يك لامپ نئون قوي روشن بود و بوي تايد تازه اونقدر زياد بود كه شايد اينجوري فكر ميكردي كه زني با آستينهاي بالاكشيده از سرصبح تا حالا، خونه و اثاثيه اونو شسته. بااينحال جز پيرممد كسي سراغ خونه با اين همه قوسجناغي به نما نمياومد و اون هم كه بعد از هفتهاي سروكله اش پيدا ميشد دم ايوون مينشست تا قليوني چاق كنه و تا دمغروب از كمشدن شكار كوهستانهاي نزديك ده حرف بزنه. هميشه اون بزهايكوهي رو پس از خطا رفتن برنوهاي مشكاظم با سنگي بزرگ كه از فاصلهاي دور پرتاب كرده به زمين زده و ميگفت كمخرجترين شكارچي اين حوالي بوده. نگاه خيلي از صيدها رو هم يادشه. مي گفت يكي كه سنش رو كسي نتونست بگه راست به سنگي خيره شده آروم و بيتشويش و انگار داشته با نگاهش ميگفته:" پيرممد، پيرممد، دودل نباش، من بزكوهي بهشتم كه خدا براي قربوني پسر نداشتهات فرستاده، نترس، بكش، پيرممد، بكش". و باز كه به اينجا ميرسيد براي سنگي كه به شكم زن حاملهاش زده بود به خودش نفرين ميكرد. هم زنش مرد هم بچهاش. مشكاظم شو انداخته بود كه بچه دختر بوده تا قطرهاي آب باشه روي جهنمي كه توي دل پيرممد گر گرفته بود. اما خودش ميگفت پسر بود، اگه نبود بزكوهي اونجوري مطيع من نبود.
۲) امروز ۱۲ماه اول ساله.
۳)این کسی که الان می بینین پیرمرد جنبش چپ تو دنیاس! به قول معروف ای کاش این بابا قبل از اونکه مغزش سنگ شه و حضرت حق به تیر غیب اونو اریب کنه می مرد تا یه نیم چه آبرویی که برای چه بود می موند.
سیراماسترا اسم اون کوهیه که فیدل تو جوونیش از اون پائین اومد و کوبا بعد از اون یهو سرخ شد. روزهای خوب برای اونائی که دنبال یه چپ مبارز می گشتن اون هم با بوی باروت و فیدل و چه این شکلی بودن. بعد از پائین اومدن از کوه بود که فیدل رفت دستشوئی. ۱) خیلیا اعتقاد دارن که این کار برای یه کم فکر کردن توی یه جای آروم و بی مزاحمه ۲) خیلیای دیگه می گن که اون مقدمات دستشوئی های بزرگتر رو تو سرش پرورونده و با این دستشوئی رفتن زود هنگام خواسته آمادگی لازم رو برای آینده ای پر از دستشوئی به دست بیاره ۳) بعضی هم می گن که اون همینجوری و براساس نیازهای فیزیولوژیک و بیولوژیک دستشوئی رفته ۵) بعضی اعتقاد دارن یه پیغام مهم ازچه به اون رسیده بود و می خواست بدون اونکه کسی ببینه اونو بخونه و بعد ریزریزش کنه بندازه تو خلا ۶) یکی می فت ترس از کودتای زودهنگام که ریشه در تئوری فرویدیه (با فردید فرق داره) باعث شد تا اون به دستشویی فرار کنه اما بعد دید که اتفاقی نیافتاده به صحنه مبارزه برگشت ۷) چپ های جوان اعتقاد دارن که دستشوئی هم یه صحنه مبارزه اس با خصوصیات جغرافیایی، طبقاتی مختلف ولی با اندازه هائی همسان با پراگمای پریمیتیو ۸) آمریکائی ها هم اعتقاد دارن که دستشویی رفتن در هر حال کاری عادیه و روزمره اس و حق هر انسانیه که در مواقع حتی غیر لازم هعم به دستشوئی بره ۹) لنینیست ها معتقدن دستشوئی رفتن مثل تکامل روند تاریخی نیازمند اول غذاخوردن، بعد هضم و سپس دستشوئی رفتنه و چون فیدل در کوه های سیراماسترا چند روز بود غذائی نخورده بود، لذا در اصل دستشوئی رفتن فیدل شبهه وارد کردن ۱۰) مائویست ها هم تنها به این اکتفا کردن که این دستشوئی رفتن در خانه یک دهقان انجام شده و نه یک پرولتاریا لذا اصل ارجحیت مناسبات دهقانی بر تداوم ساخت پرولتری به روولوسیون معلوم می شه ۱۱) بن لادن با پای راست وارد شدن فیدل رو به خلا نشونه عدم اعتقاد اون به مذهب و در نتیجه صحه گذاشتن به جمله معروف مارکس" مذهب افیون توده هاست" می دونه ۱۲) شما هم نظرات کارشناسی خود را بنمایانید.
ممنان از همه برادران.

۱) پرده سبز رنگ با بادي كه از دم ظهر شروع شده بود تكون مي خورد. آرام و پرهياهو. مث شلاقي گسترده كه هوا را مي شكافت و به اسيري برهنه نامرئي ضربه مي زد. گاه كه غضبناك مي شد يك لاي خود را به ديوار مي داد و لاي ديگر رو مثل سيلي پرتاب مي كرد. بوي خاك هوا رو پركرده بود و اولين بار در دهمين طبقه آپارتمان روبروي پنجره رقصان و مستانه در هواي نيمه دودي 5 فروردين ماه خود را بي هواي تنبيه و توبيخ به اطراف مي چرخاند. مي ايستاد، فكري از ذهن تاروپوديش عبور مي كرد و دوباره كودكانه سر به دنبال پروانه هاي شيشه اي پنجره مي گذاشت.
كسي كنار درب غربي بيمارستان ساسان مويه مي كرد. كسي مرده بود و يا پولي بابت هزينه بيماري نداشت. ماشينها، عابرها و كاركنان آبي پوش آرام مي گذشتند تا مبادا التماس مايوسانه او را به هم بريزند. مرده را آوردند. بر تخت سفيد و آهنين. باد مي غريد و صداي دف دف آن پرده را آرام آرام گرم مي كرد. خون پريدن در رگهاي پرده مي دويد. خون با فشار از پاها بالا مي رفت و با هر ضربه باد بر پنجره، پرده چرخي مي خورد. خون روشن و رقيق خود را به بالا كشيد. هوا پر بود از صداي دف و گريه و خاك. خون در لايه هاي باقي مانده بر مغز پرده مشت مي كوباند. پرده آرام از دار خود پايين آمد نگاهي به برآمدگي بام كرد و به پائين سر خورد. در دستان باد باز مي شد و دوباره به تندي سري مي چرخاند و به خود مي پيچيد. حالا مرده دو روپوش داشت. روپوش سفيد ساسان و پرده اتاق من.
باد مدتي است كه رفته و نسيم جاي آن را گرفته است. تاسيساتي دانشگاه به جاي خالي پرده، پرده ديگر گذاشته و كركره ها را محكم به سقف و بغل پيچ كرد.
۲) الان ایام تعطیلاته. یعنی بعضی ها روزهاشون رو تعطیل کردن و بعضی هم عقلشونو.
۳) مدتیه از رفقا خبری ندارم. دنبال یه صحبت گرم و مردونه ام.
۴)عرض کرده بودم در مورد انقلاب می خوام بنویسم. ام ننوشتم ولی کشیدم.

مشتاق دیدن پیشنهادات شما در این زمینه هستم. ÷ست بعدی رو می خوام در مورد انقلاب بنویسم از الان نوشته های شما را چشم در راهم شباهنگام. در این بخش از برنامه های دیداری و غیر شنیداری شما را به دیدن یک تصویر هچل هفت از رشد علمی کشور مهمان می نمایم. به امید ایستادن ایران برقله های علمی جهان و سهیم کردن عالم از علمی مقدس و پاک و در خدمت حاشیه نشینان.

تهران و بلوار کشاورز انگار نه انگار تهران است . امروز ساعت ۴ زدم به بلوار. هیچیم نشد. تهران خلوت بود انگار که دماوند تهدیدی کرده باشه و تهرانیان را به فرار محکوم.
